مرگ بازيگر تراژدي
]در اتاق گريم و قبل از اجرا. موسيقي پخش مي شود.
آقاي جهانگير مشغول گريم مختصر خود است و خانم
رازي نگران به آينه نگاه مي كند.[
رازي: ببخشيد آقاي جهانگير، ميشه اين موسيقي رو قطع كنيد؟
جهانگير: بله حتما. ]ضبط صوت را خاموش مي كند.[ اما موسيقي كار قبل از اجرا به بازيگر حس صحنه رو مي ده. ضمن اينكه ...
رازي: ضمن اينكه در حفظ تمركز و آرامش هم موثره.
جهانگير: بله. اين حرف خودتونه. راستش منم در طول اين ماجراها به موسيقي در اتاق گريم عادت كردم.
رازي: خوب راستش اتاق گريم فضاي صميمانه اي داشت. منم با شما راحت بودم.
جهانگير: خيلي ممنون. مي دونيد كه من خيلي تجربه ندارم. براي همين سعي كردم از شما ياد بگيرم. من از اول نمايش به تجربه ي شما اعتماد كردم و حالا هم خيلي راضيم.
رازي: ممنونم
جهانگير: خانم رازي امروز حالتون بده؟
رازي: نه طوري نيست.
جهانگير: از وقتي اومدين فقط توي آينه زل زدين ولي كاري نمي كنيين. چيزي به اجرا نمونده.
رازي: بله، چيزي نمونده.
جهانگير: چيزي شده؟ چرا به من نمي گيد؟
رازي: اگر امروز اجرا نكنيم چي مي شه؟
جهانگير: اجرا نكنيم!؟ ]مكث[ دويست نفر نمايش رو نمي بينن. تهيه كننده ضرري مي كنه و كارگردان هم حسابي شاكي مي شه.
رازي: فقط همين؟
جهانگير: يعني چي؟ شما باز مضطرب شدين.
رازي: كدوم اضطراب؟
جهانگير: همين نگراني كه سعي مي كنيد هر روز پنهان كنيد. چرا به من نمي گيد خانم رازي؟
رازي: شما بازي خودتون رو اجرا كنيد.
جهانگير: ببينيد خانم، شما بازيگر قابلي هستيد و من هم بي استعداد نيستم. خودتون مي دونيد كه ما در طول همه ي اين اجراها تونستيم به خوبي احساسامون رو با هم هماهنگ كنيم. فقط با يك نگاه مي شد فهميد كه حالا وقت به پايان بردن رويداده. ما بدون اينكه بخوايم روي صحنه خنديديم و گريه كرديم. براي همين فهميدن اين كه اجرا به اجرا شما مضطرب تر مي شيد كار سختي نيست. هر چند عجيبه كه چطور روي صحنه شما آرامش داريد. خواهش مي كنم نگيد كه اضطراب براي بازيگر طبيعيه. بله. اما حال شما خيلي غير عاديه.
]مكث[
رازي: گوش كنيد آقاي جهانگير، اين ممكنه آخرين اجرا باشه.
جهانگير: خوب مگه نيست؟! اين آخرين شب اجرامونه. بايد اين اجرا هم به خوبي تموم بشه تا خاطره ي بدي نمونه. خانم رازي تحمل داشته باشين. شما چتونه؟
رازي: اين نمايش خيلي پرفروش بود.
جهانگير: بله. چون عالي اجراش كرديم، همه از بازي شما تعريف مي كنن، شما سهم خيلي زيادي داشتين، مگه روزنامه ها رو نخوندين؟
رازي: پايان اين نمايش من مي ميرم.
جهانگير: خوب تو اين نه شب كه اين طور بوده، از پايان نمايشنامه راضي نيستين؟
رازي: ظاهرا تقدير من همينه.
جهانگير: پايان قشنگيه.
رازي: براي شما و ديگران قشنگه.
جهانگير: اگه موافق باشيد اين بحث رو موكول كنيم بعد اجرا. من دارم سردرد مي گيرم.
رازي: اين نمايش اجرا مي شه همونطور كه همه مي خوان و من مي ميرم تا شماها شايد به كاتارسيس برسين. همينطور مي شه.
جهانگير: جوري حرف مي زنين كه انگار واقعا قراره...
رازي: اتفاق بيفته
جهانگير: از شما بعيده خانم. اين فقط يه نمايشه.
رازي: آره اما مدتيه يكي زندگيمو با نمايش قاطي كرده. حالا ديگه نمي دونم زندگيمم نمايشه يا نمايش زندگيمه.
جهانگير: پس واجب شد بدونم چي شده.
رازي: از اول نمايش يكي تهديد كرده كه من به سرنوشت قهرمان اين تراژدي دچار مي شم.
جهانگير: يه شوخي
رازي: نه شوخي نداره. اتفاقا آدم دقيقيه. اين رو از نامه هاش مي شه فهميد. درام رو هم به خوبي مي شناسه. ]كمي مكث[ چيزي به اجرا نمونده.
جهانگير: پس چرا شروع كردين؟ چطور ادامه دادين؟ چرا به پليس خبر ندادين يا حداقل به من مي گفتين.
رازي: من پليس ها رو باور ندارم. نبايد پاي اونها به همچين مكاني باز بشه. من و قاتل خودمون با هم كنار ميايم.
جهانگير: پس واقعا نمايش رو با زندگي واقعي قاطي كردين خانم
رازي: اونم همينو مي خواست. من بايد اين نمايش رو زندگي مي كردم.
جهانگير: شما نبايد امشب بازي كنيد. من اين اجازه رو نمي دم.
رازي: امشب با مرگ من اين تراژدي به پايان مي رسه.
جهانگير: من اين حرف ها رو قبول ندارم. ما اون ها رو تجربه مي كنيم و لذتش هم در همين تجربه كردن هاست. ما نه قهرمانيم و نه قرباني. ما بازيگريم، بازيگر.
رازي: اما خيلي از بازيگرها روي صحنه مردن. هر كسي اين شانسو نداره.
جهانگير: بله اما اين انتخاب خودشون نبوده. ولي شما دارين به انتخاب كس ديگه تسليم مي شين. مردم و همه ي ما دوست داريم وقتي كه قهرمان روي صحنه مي ميره دوباره زنده بشه و به مردم تعظيم كنه. وظيفه ي ما زنده كردن اونهاست نه كشتنشون. تعجب مي كنم شما هنوز اين مقام رو درك نكردين.
رازي: بله اما چيزي به اجرا نمونده، من انتخاب ديگه اي ندارم. مثل اينكه بايد به اين تقدير واقعا تن بدم.
جهانگير: نه به نظر من وقتشه يك تصميم انساني بگيرين.
رازي: اما من نمي تونم جاخالي كنم. من آدم ترسويي هستم ولي هم ي عمر باهاش جنگيدم. حالا ميگي مثل ترسوها برم خونه و ديگه هيچ وقت پا روي صحنه نذارم؟ نه من نبايد تسليم بشم.
جهانگير: نه نبايد تسليم شد. بايد باهاش مقابله كرد.
رازي: آره. شايد شرافتمندانه ترين راه همين باشه كه من از مرگ نترسم و روي صحنه بميرم. به هر حال من ترس رو شكست دادم.
جهانگير: بله اما تسليم مرگ مي شين. بايد اين مرگ رو شكست داد.
رازي: آخه چطوري؟ اين امكان نداره.
جهانگير: ]مكث[ من مي دونم بايد چي كار كرد. ما پايان نمايش رو تغيير مي ديم.
رازي: يعني... يعني من زنده مي مونم؟
جهانگير: آره، تو دست به خودكشي نمي زني.
رازي: اما آخه نويسنده چي مي شه؟
جهانگير: گور پدر نويسنده. تئاتر يعني بازيگر.
رازي: آره اون به من گفت من به سرنوشت زن دچار مي شم.
جهانگير: و ما جلوي اين تقدير واميستيم و همه چيز تغيير مي كنه.
رازي: آره، اين همون كاريه كه بايد كرد. در پايان نمايش زن تصميم مي گيره زندگي رو انتخاب كنه. بجنگه و درد بكشه.
جهانگير: خودشه. پس خودت رو گريم كن و آماده ي زندگي شو بازيگر.
رازي: پس لطفا ضبط رو روشن كن. ]موسيقي مي آيد.[
به قلم ابوالفضل نورورزی در چهارشنبه 1387/04/26 ساعت 17:5 موضوع دانلود نمایشنامه | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

سلام به شما هنرمند عزیز / وبلاگ ما آخرین اخبار را از اجرا ها و تمرینات گروه در اختیار شما قرار می دهد
باتشکر از شما
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY